|
Le gentillesse est comme une chaîne d’ or qui enchaîne les homes les uns aux autres مهرباني مانند زنجير طلائي است که انسانها را به هم متصل مي کند.
+ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 توسط dory |
.............................. Je ne sais pas , Je ne sais pas peut-être , Dans les ruelles de gentillesse , dans la rue de solitude , au long de de passer devant les rosaries , je puis trouver tes yeux Je ne sais pas , Je ne sais pas peut-être , Dans les albums de photos , dans les maisons des oiseaux , dans les yeux innocent d’ oiseau , je puis te trouver Je ne sais pas peut-être , dans la rue de printemps , quand on regarde l’ automne , quand les hirondelles passent , je puis regarder mon amoure Je ne sais pas peut-être je puis encore dans ma mémoire avec un bouquet des fleurs , a cote de la Geranium , dans les bras de gentillesse , avec un panier du sourire , te trouver te trouver et te dise : Je t’aime نمی دانم ... نمی دانم ... شاید در کوچه پس کوچه های مهربانی ، در خیابان تنهایی ، هنگام عبور از جلو گل فروشی ، بتوانم نگاهت را پیدا کنم . ... نمی دانم ... نمی دانم ... شاید در میان عکس های آلبوم ، یا در میان لانه پرندگان ، یا در نگاه معصومانه گنجشک ، بتوانم تو را پیدا کنم . ... نمی دانم ... شاید در کوچه بهار ، هنگام تماشای پاییز ، وقت عبور پرستو ، بتوانم عشقم را تماشا کنم . ... نمی دانم ... شاید هنوز در خیال خود بتوانم تو را با دسته گلی زیبا ، در کنار گل شمعدانی ، در آغوش مهربانی ، با یک سبد لبخند پیدا کنم ، " پیدایت کنم و بگویم دوستت دارم " + جمعه بیست و هفتم مهر 1386 توسط dory |
..................... tu sais QUAND TU ES TTELLEMENT TRISTE TU AIMES LES COUCHERS DE SOLEIL می دونی که........ وقتی که خیلی غمگین باشی دوست داری غروبهای آفتاب را تماشا کنی le petit prince + دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط dory |
Mon Amour Notre histoire est née pour ne pas qu'elle s'arrête عشق من قلب منو دگرگون كردي ، تو بودي كه اين كار رو كردي . نسيم عشق بود كه عقلمو از سرم برد داستان بين ما براي اين به وجود نيامد كه از بين بره . عشق بين ما هر روز ، بيشتر و بيشتر ميشه ميذارم وارد قلبم بشي و اونو چنان مي بندم كه كسي نتونه واردش بشه . وقتي مي خواهم در پهناي چشمان تو غرق بشم . احساساتي ناشناخته و شوق بر انگيز دوباره ايجاد مي شن لازمه كه هميشه حفظ بشنو و هرگز از بين نروند . در بازوان تو كه به سمت آسمانها اوج مي گيرم و در يك دنياي آرام و شيرين سير مي كنم . شب هنگام كه لبانمان همديگر را لمس مي كنند . امروز اين ما هستيم كه سرنوشت را رقم مي زنيم تنها ماييم كه بلديم راه مشترك مونو انتخاب كنيم . نهايت عشق من نسار تو باد من هيچ شكي نسبت به اين احساساتم ندارم . + شنبه بیست و یکم مهر 1386 توسط dory |
|